تبليغاتX
شهر نا شناخته من بافت
زیبا سر گرم کننده
به نام حق
 
To love someone means to see them as God intended them.
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است

To love someone is to look into yhe face of God.
دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند

The hour of departure has arrived,
and we go our ways I to die and you to live.
Which is the better, only God knows.
هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود
من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است


Live in such a way that those who know you but
don't know God will come to know God because they know you.
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند
به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند


A baby is God's opinion that life should go on.
نوزاد مشیت خداست بر ادامه زندگی

You don't cleanse your heart to come to God,
you come to God to cleans your heart.
شما قلب تان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید
شما به سوی خدا می روید که قلب تان پاک شود

God is not what you imagine or what you think you underestand.
If you underestand you have failed.
خدا آن چیزی نیست که تصور می کنید، یا فکر می کنید که می فهمید
اگر می فهمید در اشتباهید


Prayer is conversation with God.
دعا گفتگو با خداست

I have learned to thank God for
answering my prayers with " no " or " not now " .
یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با " نه " و " حالا نه " پاسخ می دهد

The sole purpose of this human life in nothing
but the realization of God.
تنها هدف از این زندگی انسانی، شناختن خداست
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 13:4  توسط اکرم مهدی پور | 

دلم براي بادكنك قرمزم تنگ شده

در آخرين لحظه كودكي

 بادكنکم تركيد

و درست در همان لحظه من عاشق شدم

وقتي كه دختر همسایه هنوز بچه بودو

پسرک  هم از من كوتاه تر بود

 

در آخرين لحظه كودكي

بادكنكم تركيد

ومن به طعمِ گسِ بزرگي دچار شدم

مزه اش دلم را زد

اما هميشه به مزه ها عادت مي كنيم

 

در آخرين لحظه كودكي

ساعت 7 عصر تابستان 

 

مادرم سبزي سرخ مي كرد

 

و پدر درخت گيلاسِ حياط را هرس مي كرد

و من 7 سال بعد

حالم از قورمه سبزي و گيلاس به هم مي خورد

و تابستان ها به قطب شمال مي رفتم

و هرگز دلم براي كسي تنگ نمي شد

 

وقتي كه بچه ها

در قايم موشك بازيِ آخر

يادشان رفت پيدايم كنند

آدم بزرگ ها به فريبي

مرا به 5 شماره پيدا كردند

و من به همان 5 شماره عاشق شدم

و ناخنهايم را مانيكور كردم

 

دل آدم بزرگ ها مثل بادكنك خالي نبود

 وقتي كه مي تركيد همه جا را خيس مي كرد

و هميشه هم داشتند پياز خورد مي كردند

 

در آخرين لحظه كودكي

من شاعر بودم

اما شعر  نمي نوشتم

بعدها كه بزرگ شدم، ديگر شاعر نبودم

فقط شعرهايم را پاكنويس مي كردم

 

 

در آخرين لحظه كودكي دلم براي بادكنكم سوخت

اما من كدئين را آموختم

و بعد از آن مغزم از كودكي ها  پارو شد

 

من در اولينِ تهوع بزرگ شدنم

 آبستنِ  روياها بودم

و اولين ويارم همان بادكنك قرمز بود

روز بعد از آن بود كه  فهميدم: فلسفه را پا به ماه هستم

 

من بزرگ شدن را بلد نبودم

آن را تقلب كردم

از روي دست خنگ ترين آدم دنيا

7 ساله بودم كه تقلب را كشف كردم و نمره ام بيست شد

اما آدم بزرگ ها همه بي سواد بودند

 

از آن روزگار تنها يادگارِ من

خرس كوچكم است كه مي داند

من ناخواسته بزرگان را بازي مي كنم

و دلِ من همچنان در هيجانِ بادكنكِ قرمزم جا مانده است

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 12:25  توسط اکرم مهدی پور | 
Image hosting by TinyPic 

 

غروب ...حوالی آسمان...بالا

 

نگاه خسته سارا به دفتر دارا

 

به زمهریر تنت ماه بیست-تر ساله

 

بپیچ در تن نازت غرور سرما را

 

 

چقدر پر شد و خالی شد استکانها..بعد

 

به سجده آمدی ای گل..به ربی الاعلی

 

 

بیا که دختر کولی قصه هام امشب

 

به رقص آمده با من کنار من اینجا

 

 

و من که حال خرابم خرابتر میشد

 

چو آهوان نظر کرده ای در این صحرا

 

 

خبر دهید به خسرو که جان شیرینش

 

اسیر در دل صیاد بیستون حاشا

 

 

ببین چگونه به صف می کند لسان الغیب

 

 

"سهی قدان سیه چشم ماه سیما را"

 

 

چه آسمان بلندی....چه نردبان بلندی

 

 

بیا که خسته ترینم..بیا بپر بالا

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 12:23  توسط اکرم مهدی پور | 

جام تهی

                  

گفتم
نمیدانم که در قید چه هستی
طرفدار خدا یا بت پرستی
نمیدانم در این دنیای محشر
به چه عشقی چونین ساکت نشست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت
طرفدار خدای عشقم ای یار
از این عاشق کشیها دست بردار
که کار بت پرست بی وفایی
نه من که غصمه درد جدایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم
خدا را با تو هرگز نیست کاری
که تو خود ناخدای روزگاری
به روی زورقی درهم شکسته
مثل ماهی که رو ابرا نشسته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت
اگر من ناخدایم با خدایم
نه کن تو از خدای خود جدایم
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم
خدای عشق تو داره خدایی
که تو دینش گناه بی وفایی
بگو رندا نمیگویی صد افسوس
تو نور ماهی و من نور فانوس
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی
نفهمیدم که در قید چه هستی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفت
من غرق سکوتم تو بخوان،قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان،سینه و راز تویی
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتم
من غرق سکوتم تو بخوان،قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان،سینه و راز تویی
من رو به زوالم دم آغاز تویی

...

                     

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 21:24  توسط مهدی حاتمی | 
 

برو اي دوست برو!
برو اي دختر پالان محبت بر دوش!
ديده بر ديده ي من مفکن و نازت مفروش...
من دگر سيرم... سير!...
به خدا سيرم از اين عشق دوپهلوي تو پست!
تف بر آن دامن پستي که تورا پروردست!

کم بگو ، جاه تو کو؟! مال تو کو برده ي زر!
کهنه رقاصه ي وحشي صفت زنگي خر!
گر طلا نيست مرا ، تخم طلا، مَردم من،
زاده ي رنجم و پرورده ي دامان شرف
آتش سينه ي صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنه ي دلقک ها نيست!
ديده ام مسخره ي خنده ي چشمک ها نيست!
دل من مامن صد شور و بسي فرياد است:
ضرباتش جرس قافله ي زنده دلان
تپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنياي شرف روفتگان
«
تک تک» ساعت، پايان شب بيداد است!
دل من، اي زن بدبخت هوس پرور پست!
شعله ي آتش« شيرين» شکن«فرهاد» است!
حيف از اين قلب، از اين قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو، تسليم تو جاني کردم،
حيف از آن عمر، که با سوز شراري جان سوز
پايمال هوسي هزره و آني کردم!
در عوض با من شوريده، چه کردي، نامرد؟
دل به من دادي؟نيست؟
صحبت دل مکن، اين لانه ي شهوت، دل نيست!
دل سپردن اگر اين است! که اين مشکل نيست!
هان! بگير!اين دلت، از سينه فکنديم به در!
ببرش دور ... ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 13:27  توسط مهدی حاتمی | 
پژمردن يک برگ

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را خود را پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بابان بود از روز نخست

در کویری صوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفنگو از مرگ انسانیت است

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند

از آلبوم کفرنامه داريوش که من خیلی دوستش دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 13:24  توسط مهدی حاتمی | 
 

پسرکی از مادرش پرسيد:مادر چرا گريه ميکنی؟

مادر فرزندش را در اغوش گرفت و گفت:نميدانم عزيزم ,نميدانم!!!!!!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت:بابا ,چرا مامان هميشه گريه ميکند؟او چه ميخواهد؟

پدرش تنها دليلی که به ذهنش ميرسيد, اين بود:همه ی زنها گريه ميکنند ,بی هيچ دليلی!!!!!!!!!

پسرک متعجب شد ولی هنوز از اينکه زنها خيلی راحت به گريه می افتند ,متعجب بود.

يکبار در خواب ديد که,که دارد با خدا صحبت ميکند,از خدا پرسيد:خدايا چرا زنها اين

همه گريه ميکنند؟

خدا جواب داد:من زن را به شکل ويژه ای آفريده ام

.به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگينی زمين را تحمل کند,به بدنش قدرتی

 داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل کند,به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام

کسانش دست از کار بکشند او به کار ادامه دهد.

به او احساسی داده ام که با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد,حتی اگر او را

هزاران بار اذيت کنند و به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد,از خطاهای او

بگذرد و همواره در کنار او باشد و به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست فرو

بريزد.

اين اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هر گاه نياز داشت بتواند از آن استفاده کند.

زيبايی يک زن در لباسش,موهايش,يا اندامش نيست.

             زيبايی زن را بايد در چشمانش جست و جو کرد,

                                  زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 خرداد1386ساعت 12:9  توسط اکرم مهدی پور | 
 

اتل متل یه بابا      دلیر و زار و بیمار      اتل متل یه مادر      یه مادر فداکار



اتل متل بچه‌ها   که اونارو دوست دارن  آخه غیر اون دوتا   هیچ کسی رو ندارن



مامان بابا رو می‌خواد   بابا عاشق اونه    به غیر بعضی وقتا   بابا چه مهربونه



وقتی که از درد سر                     دست می‌ذاره رو گیجگاش

  

اون بابای مهربون                     فحش می‌ده به بچه‌هاش



همون وقتی که هرچی                جلوش باشه می‌شکنه


همون وقتی که هرکی                 پیشش باشه می‌زنه



غیر خدا و مادر                        هیچ‌کسی رو نداره

 


اون وقتی که باباجون                موجی می‌شه دوباره



دویدم و دویدم                           سر کوچه رسیدم


بند دلم پاره شد                         از اون چیزی که دیدم



بابام میون کوچه    افتاده بود رو زمین    مامان هوار می‌زد    شوهرمو بگیرین



مامان با شیون و داد                می‌زد توی صورتش 

 

  قسم می‌داد بابارو                  به فاطمه، به جدش



تو رو خدا مرتضی   زشته میون کوچه    بچه داره می‌بینه    تو رو به جون بچه



بابا رو کردن دوره      بچه‌های محله    بابا یه هو دویدو    زد تو دیوار با کله



هی تند و تند سرش رو            بابا می‌زد تو دیوار

 


قسم می‌داد حاجی رو               حاجی گوشی رو بردار

 



نعره‌های بابا جون                  پیچید یه هو تو گوشم


الو الو کربلا                          جواب بده به گوشم



مامان دوید و از پشت               گرفت سر بابا رو

 


بابا با گریه می‌گفت                 کشتند بچه‌هارو



بعد مامانو هولش داد              خودش خوابید رو زمین

 


گفت که مواظب باشین            خمپاره زد، بخوابین



الو الو کربلا                          پس نخودا چی شدن؟


کمک می‌خوایم حاجی جون       بچه‌ها قیچی شدن



تو سینه و سرش زد                هی سرشو تکون داد


رو به تماشاچیا                      چشماشو بست و جون داد



بعضی تماشا کردن    بعضی فقط خندیدن   اونایی که از بابام    فقط امروزو دیدن



سوی بابا دویدم    بالا سرش رسیدم    از درد غربت اون    هی به خودم پیچیدم



درد غربت بابا       غنیمت نبرده     شرافت و خون دل       نشونه‌های مرده



آی اونایی که امروز               دارین بهش می‌خندین

 


برای خنده‌هاتون                    دردشو می‌پسندین



امروزشو نبینین                    بابام یه قهرمونه


یه‌روز به هم می‌رسیم             بازی داره زمونه



موج بابام کلیده    قفل در بهشته     درو کنه هر کسی   هر چیزی رو که کشته



یه روز پشیمون می‌شین        که دیگه خیلی دیره


گریه‌های مادرم                   یقه تونو می‌گیره



بالا رفتیم ماسته                پایین اومدیم دروغه


مرگ و معاد و عقبی          کی میگه که دروغه؟



مرحوم ابوالفضل سپهر

(براي شنيدن اين شعر اينجا را کليک کنيد)

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 10:28  توسط اکرم مهدی پور | 
امروز عکسهایی که دوست خوبم سیامک برام فرستاده رو گذاشتم ببینید و بخندین.

امیدوارم همکارا به ما گیر ندن.....

userinfoTinyPic image

 

عشق از ديدگاه معلمين دبير زيست:عشق مرضی است که ميکروب آن از راه چشم وارد بدن ميشود. دبير شيمی:عشق تنها اسيدی است که در قلب اثر دارد. دبيردينی:عشق يک موهبت الهی است که خداوند برای بندگانش هديه کرده است. دبير رياضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن. دبير فيزيک:جوان مانند آهنربايی است که هر عشقی را به طرف خود جذب ميکند. دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد. دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال است که به دروازه ی هر قلبی اصابت ميکند!!!


نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم..♥.. چون دنيا يه روز تموم ميشه. .♥.. نميخوام بگم که مثل گلي. .♥.. چون گل هم يه روز پژمرده ميشه. ♥.. نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره است. ♥.. چون شب هم بالاخره تموم ميشه.. ♥. نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي. ♥.نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم..♥.. چون . چون اب که هميشه پاک نميمونه.. ♥. نميخوام بگم که دوستت دارم. .♥.. چون من که اصلا دوستت ندارم. .♥.. بلکه من عاشقتم تقديم به تنها ترينم


+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 خرداد1386ساعت 16:27  توسط مهدی حاتمی | 
نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد

آخر گلويم از صداي هاي پايت جان سپرد

آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود

به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد

آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت

كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد

آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني

كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد

آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است

بخوان شعرم كاین شعرم در هوايت جان سپرد آخر (فرياد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 15:51  توسط مهدی حاتمی | 
بيوتكنولوژي(Biotechnology)

        بيوتكنولوژي(Biotechnology)

              

 

به كار گيري ارگانيسم ها به همراه فرايند هاي زيستي , در صنايع توليدي و خدماتي را بيوتكنولوژي گويند .

بيوتكنولوژي كه صرفا حرفه اي بين رشته اي است , نظام نويني است با جهت خاص خود كه در نتيجه عمل متقابل بين بخش هاي گوناگون زيست شناسي و مهندسي بوجود آمده است .

بيولوژيست ها (Biotechnilogists) از فنون شيمي , ميكروب شناسي , مهندسي شيمي و دانش كامپيوتر به طور همزمان استفاده مي كنند .

اهداف اصلي بيوتكنولوژي را مي توان بصورت زير بيان نمود :

1-     نوآوري

2-     توسعه و اجراء دقيق فرايند هاي كه كاتاليز زيست شيميائي در آن نقش اصلي و غير قابل جاگزيني دارد .

                     

بيوتكنولوژي در كشاورزي

آشنايي مختصر با كشت سلول هاي گياهي

در سال 1939جدا سازي تعداد اندكي از سلولهاي گياهي از برخي از گياهان و نگهداري نامحدود آنها به شكل زنده در محيط كشت امكان پذير شد . اين سلول ها با استفاده از بعضي از هورمون ها كالوس (تكثير بي شكل و بي ساختمان سلول ها)توليد مي كنند.

رشد دادن ,هر يك از اين سلول هاي توده بي شكل , باعث بوجود آمدن بافت , اندام و گياه كامل ميگردد , روش فوق را كولون سازي گويند .

توده سلولي بي شكل (يا كالوس) داراي تنوع ژنتيكي است از ميان سلول هاي آن مي توان انواع مناسب را انتخاب و توليد سويه جديد نمود . در طبيعت معمولا ايجاد تنوع ژنتيكي از طريق آميزش جنسي بوجود مي آيد . ولي در بيوتكنولوژي با استفاده از مواد ذيل تنوع بوجود مي آيد :

1-     نتوع موجود در كالوس

2-     الحاق پروتوپلاست هاي متعلق به گونه ها و جنس هاي متفاوت

3-     انتقال ژن ها

با روشهاي فوق كارهائي از قبيل كارهاي ذيل انجام مي دهند :

1-     توليد غلات با اسيد آمينه ليزين(Lysine)بيشتر

2-     وارد نمودن ژنهاي تثبيت كننده نيتروژن به درون بعضي از گياهان زراعي مثل غلات

3-     توليد فراورده هاي پزشكي مثل مخدرها – عوامل ضد توموري و ضد سرطان , آكالوئيدها

4-     تركيبات غير پزشكيمثل عطرها, چاشني ها و شيرين كننده ها

5-     كنترل آفات و حشرات

حشره كش هايي با طيف وسيع توليد شده است كه كارائي بالائي در كنترل حشرات دارند ولي اثرات سوء شديد بر محيط مي گذارند بطوري كه بعضي از آنها مثل ددت غير قابل استفاده شده اند .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 22:10  توسط مرتضی شیخ الاسلامی | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 22:7  توسط مرتضی شیخ الاسلامی | 

قدمت تاریخی       

تپه یحیی  :

تپه یحیی واقع در دشت صوغان در 225 کیلو متری جنوب شهر کرمان در شهرستان بافت واقع است که قدمت 5000 ساله داراست

19.8 متر از دشت کنونی ارتفاع دارد و شکل آن حالت مخروط ناقص را نشان میدهدکه قطر دایره پایه اش 187 متر است از دامنه تپه تا 2 کیلو متری  خرده سفال زیاد است                                                                              

کشف تپه یحیی :                                                                        

توسط پروفسور کارلوسکی و همراهانش در 1967 میلادی(1346 شمسی) صورت گرفت  که وابسته به موزه پی پای دانشگاه هاروارد امریکا بودند

مشخصه

تاریخ(ق م)

دوره

فرسنگی

3800-4500

ششم

فرهنگ یحیی

3400-3800

هفتم

ماقبل ایلام

3000-3400

هشتم

ماقبل ایلام

2500-3000

نهم

متروک

2100-2500

دهم

ایلامی

1800-2100

یازدهم

متروک

750-1800

دوازدهم

عصر آهن

500-750

سیزدهم

هخامنشی

300-500

چهاردهم

اشکانی و سامانی

40-300

پانزدهم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 18:21  توسط اکرم مهدی پور | 

بیا برویم ....

  بیا برویم!

   نگران نباش راه دوری نیست

    همین نزدیکیها جایی را بلدم

   که دیوار بی اعتمادی اش انقدر حقیر است

   که میتوان با گامهای ساده ی دوست داشتن از ان عبور کرد

   بیا برویم!

   همین نزدیکیها جایی را بلدم

    که کلمات هنوز

    معنای خود را چون روسپیان به لقمه ی نانی نفروخته اند

    بیا برویم!

    همین نزدیکیها جایی را بلدم

    که میتوان به دور از نگاه طعنه ی ازار مردمش

    دمی در کنار سایه ی گلبرگ شقایق ارمیدو

                                                            گپی دوستانه زد

    بیا برویم !

   همین نزدیکیها جایی را بلدم

   که دلت هرگز در غربت غریبانه ی بی هیچ کسی

                                                           تنگ نخواهد شد

   بیا برویم!

   خسته ام

    نگران نباش

                  همین نزدیکیها

                                     جایی را بلدم

                                                                        (سیامک)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 14:34  توسط مهدی حاتمی | 

بهانه

    چشمهایت را بهانه ای می سازم

        

            برای رویش در

                           تنگاتنگ عطش

     فریادم در سکوت پنجره ها زندانی ست

              من

     حجم دلواپسی های خویشم

            و نگاهم

    کالترین سیب که در بن بست خیال های مشوشم هرگز نمی رسد

            و تو

    تو در زمستان بودنم

    قصه بهار می مانی

    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 14:17  توسط مهدی حاتمی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به تمام کسانی که از این وبلاگ بازدید می کنند این وبلاگ کاری از دانشجویان شهرستان بافت در دانشگاه ملی زابل است این وبلاگ در تاریخ 11 اسفند 1384 شروع به کار کرد و امیدوارم با نظرات سازنده ی خود ما را یاری کنید و اثار تون رو در مورد موضوع وبلاگ می توانید به ایمیل وبلاگ بفرستید تا پس از تایید به نام خودتان چاپ شود.
با تشکر هاشمی

پیوندهای روزانه
باز کنید ضرر نمی کنید
شیلات عشقه
جامی از احساس
وببلاگ کانون ادبی زابل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
نویسندگان

الهام هاشمی
اکرم مهدی پور
مهدی حاتمی
مرتضی شیخ الاسلامی
پیوندها
کلیک کن 17+
دانشگاه ازاد اسلامی بافت
جامی از احساس
شیلات عشقه
پایگاه ملی داده های علوم زمین استان کرمان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

-BLOgcustomHtmI-